تبليغاتX
قاصدکهای سوخته
سروده ها و یادداشتهای سعید حدادیان
 

غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود
غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود

دوری و شوق رسیدن – می رسی ترس فراق
عشقبازی های ما گاهی معما می شود

گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک
هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود

مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا
چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود...!

 

+  شانزدهم دی 1387   سعید حدادیان  |